على اكبر دهخدا
745
امثال و حكم ( فارسى )
خميده پشت از آن گشتند پيران جهانديده * كه اندر خاك ميجويند ايام جوانى را . ( جوانى بر سر كوچ است درياب اين جوانى را * كه كس هرگز نميبيند دوباره زندگانى را . . . ) نقل از جنگ خطى متعلق بآقا ضياء الدين نورى . خنامان را بده اما خان عمو نفهمد . برادرزادهء والى كرمان از نايب الحكومه حكمرانى قريه خنامان را ميخواسته و ميگفته است . . . نظير : بسر مناره اشتر بشد و فغان برآورد * كه نهان شدستم اينجا مكنيدم آشكارا . مولوى . خنجرت هست صف شكستن كو * ( دانشت هست كار بستن كو . . . ) سنائى . نظير : ايدل بكوى عشقگذارى نميكنى * اسباب جمع دارى و كارى نميكنى چوگان حكم در كف و گوئى نميزنى * باز ظفر بدست و شكارى نميكنى اين خون كه موج مىزند اندر جگر ترا * در كار رنگ و بوى نگارى نميكنى . حافظ . خنجر خسرو است كلك وزير * سپر ملك روز گيراگير . اوحدى . خنجر خورشيد كى خواهد فسان . * ( خلق او مستغنى از اوصاف خلق . . . ) قاآنى . خندهء قباسوختگى . خندهاى براى پوشانيدن ملامح غم . خندهء مردم از شادى باشد و خندهء بوزينه از غم . نقل از مجموعه مختصر امثال هند . رجوع به : مثل قبل ، شود . خنك آن كزو نيكوئى يادگار * بماند اگر بنده گر شهريار . فردوسى . رجوع به : اگر جاودانه نمانى بجاى . . . ، شود . خنك آنكس كه تخم نيكى كاشت ( گنبد پر صداى عالىساز * هرچهگوئى همانت گويد باز چون به دو نيك را سزائى هست * گفت و ناگفت را جزائى هست . . . * تا بر خويشتن از آن برداشت ) امير خسرو دهلوى . خنك آنكس كه عقل رهبر اوست * هر دو عالم بطوع چاكر اوست . سنائى . رجوع به : اندر جهان به از خرد . . . ، شود . خنك آنكسى كو بود پادشا * كفى راد دارد دلى پارسا . فردوسى . رجوع به : السخى لا يدخل النار . . . ، شود . خنك آنكه پند پدر كرد ياد * ( بكوشيم ما نيكى آريم و داد . . . ) فردوسى . خنك آنكه جز تخم نيكى نكشت * ( گر ايمن كنى مردمان را بداد خود ايمن بخسبى و از داد شاد . * بپاداش نيكى بيابى بهشت . . . ) فردوسى . رجوع به : بگيتى جز از دست نيكى . . . ، شود .